
سؤالي از محضر آيت الله مکارم شيرازي:
ازدواج فرزندان آدم چگونه بوده است؟
سؤال
ازدواج فرزندان آدم و حوّا چگونه بوده، آيا خواهر و برادر با هم ازدواج کرده اند يا ازدواج آنان به صورت ديگري بوده است؟
پاسخ
در اين باره در ميان دانشمندان اسلامي دو نظر وجود دارد و هر کدام براي خود دلايلي از قرآن و روايات ذکر کرده اند. اينک ما هر دو نظر را بطور اجمال در اين صفحات نقل مي کنيم:
1- در آن زمان هنوز قانون تحريم ازدواج خواهر و برادر از طرف خداوند قرار داده نشده بود و چون راهي براي بقاي نسل بشر غير از اين راه نبود، از اين جهت ازدواج آنان با يکديگر صورت گرفته است; ناگفته پيداست که دستگاه قانونگذاري از آن خداست «اِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلَّهِ; حکم تنها از آن خداست.»(1)
چه اشکال دارد که بطور موقّت براي گروهي از راه ضرورت اين گونه ازدواج در آن زمان بلامانع و مباح باشد و براي ديگران عموماً تحريم ابدي شود؟
طرفداران اين نظريّه از ظواهر قرآن با اين آيه براي خود دليل مي آورند: «وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا کَثِيراً وَ نِسااًو از آن دو، مردان و زنان فراواني (در روي زمين) منتشر ساخت».(2)
ظاهر اين آيه مي گويد که نسل بشر فقط به وسيله اين دو تن به وجود آمده است و اگر غير از اين دو در بقاي نسل او دخالت داشتند بايد بفرمايد «وبث منهما و من غير هما» يعني به وسيله اين دو و غير آنان... .
علاوه بر اين، در روايتي که مرحوم طبرسي آن را در احتجاج از امام سجّاد(عليه السلام) نقل مي کند اين مطلب تأييد شده است.
2-نظر ديگر اين است: چون ازدواج فرزندان آدم با يکديگر ممکن نبوده - زيرا ازدواج با محارم يک عمل قبيح و زشت است - فرزندان آدم با دختراني از نژاد نسل ديگر که در روي زمين بودند ازدواج کردند، بعداً که فرزندان آنها با هم پسر عمو شدند زناشويي ميان خود آنان صورت پذيرفت و اين نظر را نيز بعضي از روايات تأييد مي کند، زيرا نسل آدم، نخستين انسان روي زمين نبوده، بلکه پيش از او نيز انسانهايي در زمين زندگي مي کرده اند.
حاصل اين که: ممکن است گفته شود که پسران آدم با بقاياي انسانهاي پيشين که قبل از خلقت آدم و حوّا در روي زمين زندگي مي کردند، ازدواج کرده اند و از گفتگوي خدا با فرشتگان درباره آفرينش آدم در روي زمين استفاده مي شود که قبل از آدم و حوّا انسانهايي در روي زمين زندگي مي کردند و اين حقيقت از روايات نيز استفاده مي شود.
1. سوره يوسف، آيه 40.
2. سوره نساء، آيه 1.
براي اتصال کامپيوترتان به اينترنت از طريق GPRS به دو روش ميتوايند عمل کنيد.
1 – از طريق نرم افزار موجود در PC
2
که در اين مطلب ما از روش دوم که ساده تر است استفاده ميکنيم و براي تمامي گوشي ها قابل استفاده ميباشد.
قبل از شروع به کار ابتدا مطمئن شويد که تنظيمات GPRS بر روي گوشي شما بدرستي انجام گرفته است يعني اينکه ميتوانيد از طريق موبايل خود به اينترنت متصل شويد . تنظيمات GPRS براي مشترکين ايرانسل
براي شروع نرم افزار مربوط به گوشي خود را از درون CD بر روي کامپيوتر خود نصب کنيد سپس از طريق کابل USB با بلوتوث گوشي را به کامپيوتر متصل نماييد و کمي صبر کنيد تا مشخصات و تجهيزات گوشي شما بطور کامل توسط کامپيوتر شناخته شود و پيغام Found new hardware , your new hardware is installed and ready to use در Taskbar ظاهر شود.
حالا از طريق New Connection Wizard يک کانکشن dialup درست کنيد ، پس از گذراندن سه مرحله اول به قسمتي ميرسيد که بايد مودم گوشي را انتخاب کنيد. ما در اين آموزش از گوشي سوني اريکسون مدل K750i استفاده کرديم که مودم Sony Ericsson 750 USB WMC Modem که گذينه مورد نظر ماست را تيک ميزنيم و مراحل کار را ادامه ميدهيم.
(توجه داشته باشيد که نام مودم مورد استفاده در تمامي گوشي هاي سوني اريکسون به همين شکل است و فقط مدل گوشي تغيير ميکند. در مورد مودم مورد استفاده در برند هاي ديگر اطلاعي ندارم )
پس از انتخاب نام کانکشن ، بايد شماره #8***99* را بجاي شماره تلفن ISP در کارد مربوطه وارد نماييد و در مرحله بعد کادرهاي مربوط به Username و Password را خالي بگذاريد و مراحل ساخت کانکش را به پايان ببريد
کار تمام است و تنها کاري که بايد بکنيد اينکه که مثل هميشه دکمه Dial را فشار دهيد مطمئنا براي ورود به دنياي اينترنت شما را زياد منتظر نميگذارد.

.jpg)


قصد دارم هفته ايي 1بار از شيطان مطالب جالبي براي شما دوستان بنويسم.
با نظراتتون من رو در بهبود کيفيت مطالب همراهي کنيد.
(1)شيطان در چند جا زوزه کشيد
ِبسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اول ، وقتى که حضرت آدم عليه السلام توبه کرد و خداوند توبه او را پذيرفت - هنگامى که او از بهشت اخراج شد، دويست سال گريه کرد تا اين که جبرئيل نازل شد و گفت : اى آدم آن اسامى که بر ساق عرش نوشته بود بخوان و خدا را به آنها قسم بده تا توبه ات قبول شود - و آنها را به آدم ياد داد. - چون حضرت آدم خدا را نافرمانى کرد و از بهشت بيرون آمد، شيطان خوش حال که آدم هم مانند او از بهشت رانده شده است ؛ ولى آدم با توجه به خدا توبه اش پذيرفته شد. اين شيطان ملعون از سوز دل ناله کرد که ملائکه آسمان و زمين را متوجه کرد و همه او را لعنت کردند
دوم ، روزى بود که حضرت يوسف از دست زليخا گريخت ، ووقتى زيلخا يوسف را خريد، عاشق او شد و او را در سالن شاهى برد و درها را بست ، شيطان خوش حال شد که پيغمبر زاده و گبر زاده را در مجلس خلوتى جمع کرده ، يوسف زنا مى کند، و نامش از مرتبه نبوت محو خواهد شد! هنگامى که يوسف فرار کرد و خود را نجات داد، بر مقام و مرتبه او افزوده مى شود - اين بود که شيطان از سوز دل ناله اى کرد که ملائکه صداى او را شنيدند و لعنتش نمودند.
سوم ، در عيد غدير خم وقتى که پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على عليه السلام را به خلافت نصب کرد و فرمود(من کنت مولاه فعلى مولاه ) بعد فرمود:اى مردم ! ادامه مطلب... روايت فتح شهر فسطاط مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمة اللَّه عليه در صفحه 140کتاب وقايع الايام خود واقعهاى را ذکر فرموده که ما با بازنويسى آن را ذکر مىکنيم: روز اول محرم سال بيستم هجرى قمرى »عمروعاص« عليه اللعنه مصر را فتح کرد و بعد از آن به »اسکندريه عنوة« دست يافت و از آنجا خوشش آمد. »عمروعاص« شرح فتوحات خود را به ثانى عليه اللعنه نوشت و خواستار شد که در اسکندريه بماند. ثانى ملعون جواب نوشت که مابين من و خود آب را حاجز و مانع نکنيد؛ تا هرگاه بخواهم، بتوانم بر مرکب خود سوار شوم و بدون هيچ مانعى پيش شما بيايم. پس عمروعاص قصد رفتن به »فسطاط«]کنونى[ مصر کرد و اين شهر را به اين علت »فسطاط« ناميدهاند که »عمروعاص« هنگام فتح مصر در اين موضع خيمههاى خود را برپا کرد. بعد از مدتى که در آنجا بود خواست تا به اسکندريه برود و دستور داد تا خيمهها را جمع کرده و با خود ببرند. گفتند: کبوترى بر بالاى آن جوجه آورده است. گفت: حرام است که آن را برداريم و جوجهها را آزار دهيم و خيمه را در همان حال رها کرد و روانه اسکندريه شد و هنگامى که دوباره به آنجا برگشت، در همان جا اقامت کرد و لشکريان نيز در گرد آن خيمهها، خانهها ساختند و آنجا شهرى شد به نام »فسطاط« يعنى خيمهگاه. روايت هست از مرد پليدى که رحم از او بود کار بعيدى همان نامرد خصم دين و قرآن حرامى زاده و ملعون دوران همان که عمروعاصش نام دادند نثارش لعنت و دشنام دادند زمان دومى شد مير لشگر به فتح شهر مصر آمد مظفّر در آنجا خيمههايى کرد برپا اقامت کرد چندين روز آنجا به روى خيمهها جفتى کبوتر بناى لانهاى کردند با پر که آن لانه پر از مهر و صفا شد پذيراى قدوم جوجهها شد گهِ بر چيدن آن خيمه آمد بعيدى ز عمروعاص پست سرزد بگفتا دست از خيمه بداريد همين جا خيمهها را واگذاريد مبادا جوجهها آزار بينند کبوترها به خاک غم نشينند کسى چون اين لعين بى مروت نمايد بر کبوترها فتوت ولى هر وقت خواندم اين روايت نمودم از فلک صدها شکايت به ياد آوردم از غم خانهاى را کبوترها و زيبا لانهاى را همان خانه که دون خاکسترش کرد کبوتر ديد، اما پرپرش کرد همان خانه که بيت اللَّه باشد اميد هر دل آگاه باشد کبوتر بر زمين و لانه مىسوخت على در خانه بود و خانه مىسوخت از اين بى رحمتر دشمن نيايد که حرمت بشکند طغيان نمايد پرو بال کبوتر سوخت آنجا ولى ديده به حيدر دوخت آنجا صدا مىزد الاشاه ولايت مخور غصه، شود زهرا فدايت ز سينه خون او در کوچهها ريخت کنارش اشک چشم مرتضى ريخت غريبى تا چه حد يا رب گواهى ندارد فاطمه هرگز پناهى از شاعر اهلبيت جواد حيدرى در روز 5 اسفند سال 1284 شمسي، در محله قديمي خيابان در شهر تبريز، فرزند مشهدي جعفر و آسيه خانم يعني رسول چشم به جهان گشود. آسيه خانم يکي از گريه کنان روضه امام حسين (ع)، با عشق و محبتي که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولي بازيهاي روزگار از رسول، جواني خلافکار و لاابالي بارآورد. بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي، رسول شهر و ديار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجايي که رسول آذري زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت يافت. يکي از شبهاي دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستي که خورده بود با آب کشيدن به خيال خود پاک کرد چرا که باز مي خواست به همان هيأتي برود که شبهاي گذشته نيز در آن شرکت داشت. ولي اين بار گويا فرق مي کرد. پچ پچ مسئولان هيأت که با نيم نگاهي او را زير نظر داشتند برايش ناخوشايند بود. رسول يکي از قلدرهاي شروري بود که حتي مأموران کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخورد جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند. مي شود گفت که رسول از انجام هيچ گناهي مضايقه نکرده بود و اين به زعم هيأتي ها که او در مجلسشان بود، گران تمام مي شد. بالاخره يکي از ميان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحني تند خواست که ازمجلس بيرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفهاي او گوش مي داد. خيلي ناراحت و عصباني شد ولي چيزي نمي گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضي ها و طبق عادت رسول مي بايست دعوايي راه مي افتاد اما او بدون هيچ شکايتي و با دلي شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوي خانه حرکت کرد. هرچند رسول آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي اعتقادش به آقاامام حسين (ع) به اندازه اي بود که به او اجازه نمي داد تا از خادمان حسيني (ع) کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا کند. آن شب نيز مثل شبهاي ديگر گذشت. صبح خيلي زود بود و هنوز شهر هياهوي روزانه خود را شروع نکرده بود که در يکي از خانه ها باز شد و مردي بيرون آمد. از حالتش پيدا بود که براي انجام امري عادي و روزمره نمي رود. او به سوي خانه رسول ترک مي رفت. به جلوي درخانه رسيد و شروع به در زدن کرد. رسول با شنيدن صداي در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسي را مي ديد که به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هيأت ديشبي بود. همان هيأتي که رسول ديگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صميمي حاج اکبر حکايت از چيز دگيري داشت. بعد از کلي معذرت خواهي، از رسول خواست تا در شبهاي آينده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم ديگر بيش از اين نمي خواست توضيح دهد ولي اصرار رسول پرده از رازي عجيب برداشت. مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب ديده بود که در شبي تاريک در صحراي کربلاست. او تصميم مي گيرد که به طرف خيمه هاي امام حسين (ع) برود ولي متوجه مي شود که سگي در حال پاسباني از آنجاست و به هيچ کس اجازه نزديک شدن به آن خيمه ها را نمي دهد. ناظم زماني که مي خواهد به آنجا نزديکتر شود، سگ به او حمله مي کند. وقتي که مي خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره اي عجيب مي شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسباني از خيمه ها ي امام حسين (ع) را رسول ترک برعهده داشت. اين همان چيزي بود که در رسول انقلابي عظيم ايجاد کرد و به يکباره از رسول ترک، حربن يزيد رياحي ديگري ساخت. بله، رسول به يکباره اسير زلف يار شده بود و ديگر هر چه بر زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند او از آن روز به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع) مي شود به گونه اي که هر سخني که از او درباره آقا بيرون مي آمد، هر شنونده اي را گريان و منقلب مي ساخت و از اين رو به حاج رسول ديوانه شهرت يافت و داستانهاي شگفت انگيزي از او نقل مي شود که ارادت او را به اين خاندان عزيز اثبات مي کند. برگرفته از کتاب رسول ترک «مرصاد» نميدانم چرا اين دل بدنيا زده پيوند وغافل شد زعقبي ***** مقام وجاه ثروت ديده دل نموده گور ووانگه مانده درگل ***** نمي داند که دنيا ماندني نيست بنزد حق هرآنچه هست باقيست ***** نخوانده آيه سوط عذاب را به فرعون حق نموده اين خطاب را ***** چرا مصداق فرعوني به دوران به اعمال وبه فرمان ضدقرآن ***** زظلم وجورخود امواج دريا براي غرقه خود کردي مهيّا ***** نمي داني زآهي شعله خيزد وزان شعله تماميّت بسوزد ***** چرا غافل توازمرصادي اي دل توازکنت وتراب شرمت چه حاصل ***** بيا اي دوست بردرمان دل کوش زسالم دل خدا نبود فراموش شاعر(وهاب آقاجاني) ************************* خواستگاري در وضع اضطراري! سلام به دوستان عزيزم.خلاصه بعد ازجند ماه دوري برگشتم. آخه بودم سربازي... يک قناسه چي ايراني که به زبان عربي مسلط بود اشک عراقي ها را درآورده بود. با سلاح دوربين دار مخصوصش چند ده متري خط عراقي ها کمين کرده بود و شده بود عذاب عراقي ها. چه مي کرد؟ ((منتظر داستان هاي بعديم باشين))
نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( سهشنبه 17/2/1387 :: ساعت 11:11 عصر )
»» + روايت فتح شهر فسطاط؟؟
نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( سهشنبه 10/2/1387 :: ساعت 12:44 صبح )
»» + رسول ترک(نجات يافته امام حسين(ع))
سرانجام در شب نهم دي ماه سال 1339 شمسي مصادف با پانزدهم رجب سال 1380 قمري درحالي که او حاج اکبر ناظم را بر بالين خود مي بيند با گفتن مکرر »آقام گلدي ، آقام گلدي« روح بزرگش از بدنش خارج و به ديار باقي مي شتابد. جنازه مطهرش را در قم، در کنار تربت پاک خانم فاطمه معصومه (س) در قبرستان حاج آقاي حائري (قبرستان نو) به خاک مي سپارند. روحش همنشين ابدي مولايش باد.
نوشته محمدحسين سيف اللهي
بازنويسي هادي ناصر
نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( سهشنبه 10/2/1387 :: ساعت 12:40 صبح )
»» + «مرصاد»
نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( سهشنبه 10/2/1387 :: ساعت 12:37 صبح )
»» + خواستگاري در وضع اضطراري!!!!!!!
گفتم که مال من شو، گفتا چه انتظاري!
گفتم مگر که جرم است؟ گفتا خبر نداري؟
گفتم که چشم مستت، آتش زده به جانم
گفتا بسوز و کف کن، يک عمر در خماري
گفتم خر تو هستم! گفتا بده سواري!
رفتم کنار دستش ، يک لحظه اي نشستم
چيزي به او پراندم، با حال شرمساري
ديدم به جاي پرخاش، آن فتنه جوي کلاش
با غمزه اي چنين گفت، با من چه کار داري؟
يکباره هنگ کردم، قلبم تالاپ تولوپ کرد
آيا چه مي شود گفت، در وضع اضطراري
گفتم بده به بنده دختر نشاني اترا
تا با پدر بيايم، فردا به خواستگاري
گفتا به روي نيمکت، در پارک شهر بندر
در گوشه اي نشسته، يک دختر فراري؟؟؟!!!
نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( سهشنبه 10/2/1387 :: ساعت 12:32 صبح )
»» + برنامه هفتگي هيئت فاطميون شهرستان بابلسر

نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( دوشنبه 2/2/1387 :: ساعت 8:26 عصر )
»» + بعد از چند ماه...
نوشته هاي ديگران ()
نويسنده متن فوق: » محسن ( دوشنبه 2/2/1387 :: ساعت 8:3 عصر )
»» + لبخندهاي پشت خاکريز =اخراجي ها(2)
کي با حسين کار داشت؟
بار اول بلند شد و فرياد زد:« ماجد کيه؟» يکي از عراقي ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکريز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پاي خاکريز و قبض جناب عزراييل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چي فرياد زد:« ياسر کجايي؟» و ياسر هم به دست بوسي مالک دوزخ شتافت!
چند بار اين کار را کرد تا اين که به رگ غيرت يکي از عراقي ها به نام جاسم برخورد. فکري کرد و بعد با خوشحالي بشکن زد و سلاح دوربين داري پيدا کرد و پريد رو خاکريز و فرياد زد:« حسين اسم کيه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه اي صبر کرد و خبري نشد. با دلخوري از خاکريز سرخورد پايين. يک هو صدايي از سوي قناسه چي ايراني بلند شد:« کي با حسين کار داشت؟» جاسم با خوشحالي، هول و ولا کنان رفت بالاي خاکريز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با يک خال هندي بين دو ابرو خودش را در آن دنيا ديد!
الاغ هاي جنگ جو!
در سنگر مسئولين يکي از تيپ ها صدا به صدا نمي رسيد. هر کس چيزي مي گفت و مي خواست طرف صحبتش را متقاعد کند. اما مگر مي شد؟ ساز خودش را مي زد و ميخواست حرفش را به کرسي بنشاند:
- بايد زودتر از اينجا حمله کنيم!
- چه مي گويي با کدام نيرو و مهمات؟
- بهتر نيست عقب نشيني کنيم؟ زمين مي دهيم زمان مي گيريم.
- تو هم که حرف هاي بي صدر را مي زني. نکند راست راستي باورت شده که او از جنگ سر در مي آورد و براي خودش کسي است؟
- پس چه کنيم؟ وايسيم عراقي ها بيايند برايمان نقشه و طرح عمليات بريزند؟
هيچکس عقلش به جايي قد نمي داد. خبر رسيده بود که عراقي ها قصد دارند از يک محور حمله کنند و اين قضيه جدي است. آن زمان بني صدر هم رئيس جمهور و هم فرمانده کل قوا بود و از تصديق سر نامبارک او ايراني ها فقط شکست خورده بودند. حالا که بسيجي ها پا جلو گذاشته بودند و کم کم جنگ داشت به سود ايران ورق مي خورد، اين خبر آمده بود. آخر سر جواني که تا آن زمان ساکت بود گفت: « اگر اجازه بدهيد من راه حلي دارم!» يک هو همه ساکت شدند و نگاه ها به او دوخته شد. جوان گفت: «درست است که ما نيرو و مهمات زيادي نداريم. اما مين هاي ضد تانک زيادي داريم که از عراقي ها غنيمت گرفته ايم. سر راه تانک هايشان مين کار ميگذاريم و پيش روي شان را سد مي کنيم تا ان شاءالله نيروي کمکي برسد.» به به و چه چه بلند شد و جوان مأمور شد تا با نيروهاي تخريبچي کارش را شروع کند. صفر نيم نگاهي به الاغ ها کرد و گفت: «اگر توان بردن ده ها مين را داراي بسم الله.» صفر گفت: «من نوکر خودت و الاغت هم هستم!» دور و بريها خنديدند. اکبر و نيروهايش در نيمه هاي شب افسار الاغ هاي حامل مين را گرفتند و راه افتادند.
ساعتي بعد آنها عرق ريزان زمين را مي کندند و مين کار مي گذاشتند. ناگهان يکي از الاغ ها فين فين کرد و آواز گوش خراشش در دشت شبزده پيچيد:
- عر! عر! عر!
صفر فرياد زد: « جان تان را برداريد فرار کنيد!» حالا، ديگر همه الاغ ها عر عر مي کردند و يک ارکستر درست و حسابي راه انداخته بودند. از طرف عراقي ها ، باران گلوله و خمپاره باريدن گرفت. وقتي اکبر و دوستانش به خط خودي رسيدند، هنوز صداي عرعر از لابه لاي انفجارها به گوش مي رسيد.
در سنگر فرماندهان تيپ همه از خوشحالي يکديگر را مي بوسيدند و به اکبر به خاطر درايت و هوشش آفرين مي گفتند. چند روزي بود که خبري از عراقي ها نشده بود. صبح همان روز يکي از عراقي ها به ايران پناهنده شد و گفته بود که وقتي يکي از الاغ ها با دها مين به قرارگاه آنها آمده، فرماندهان عراقي ترسيده اند و گفته اند که ايراني ها حتماً آماده و حاضر به نبردند و آن قدر مهمات زياد آورده اند که حتي الاغ هايشان را مين گذاري کرده اند! و از حمله صرف نظر کرده اند.
((منتظر داستان هاي بعديم باشين))
لقب رئيس مذهب شيعه* بدين جهت براى امام ششم شيعيان شهرت يافت که معارف شيعى در دوران ايشان و در سايه تعاليم حضرتش، فرصت انتشار يافت. براى آشکار شدن اهميت اين مجال تاريخى، اشارهاى کوتاه به فشارهاى اجتماعى و سياسى وارد بر امامان پيش از حضرت صادق عليهالسلام لازم است.اين فشارها گرچه در ابتدا، به عنوان سياستى راهبردى، از سوى دستگاههاى حاکمه تعقيب مىشد، اما جو اثرپذير مسلمانان که به راحتى تحت تاثير تبليغات قرار مىگرفت بر تنگناها مىافزود و البته مصلحت جويىها و عافيت طلبىها نيز مزيد بر علت مىشد. در ميان ائمه عليهم السلام، اميرالمومنين على عليه السلام به جهت سوابق بى نظير و توصيههاى مکرر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم موقعيت ويژهاى داشت که لازمه طبيعى آن مورد توجه قرار گرفتن ايشان از سوى مسلمانان بود، اما چنين نشد. بحث بر دور داشته شدن آن حضر